- تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 19:08
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
99 - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 0:12
من همیشه نزدیک تولدم جمعبندی سالیانه رو انجام میدم. ولی امسال حس کردم نیاز به نوشتن این چیزا دارم. یه جورایی چون دوست دارم این حال خوبم رو ثبت کنم و نمیتونم مطمئن باشم که تا تابستون (تولدم) ادامه خواهد داشت. بهار 99 با کرونا و قرنطینه شروع شد. بیش
قابِ دلخواهِ خانهی من - تاریخ: 1399/9/9 ساعت: 21:53
لیترالی آخرین نفری هستم که توی این چالش شرکت میکنه :)) یه مدت خونه نبودم، یه مدت گوشی نداشتم که عکس بگیرم، و بعد از اون هم یا خیلی سرم شلوغ بود، یا اونقدر سرم خلوت بود که امید به زندگیم به صفر مایل می
نامهای به گذشته - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
توی یکی از وبلاگا دیدم و ایدهشو دوست داشتم، گفتم برای سرگرمی هم که شده انجامش بدم :} این یه نامه از سارای 21 ساله ست. که البته عددِ سنش توی ذهنش از 18 بالاتر نمیره. میدونم که اگه برگردم و بخوام این
و حالا که دو روز تا پایان حجم اینترنتم باقی مونده، چطور مصرفش کنم که خدا رو خوش بیاد؟ - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
اینطور نیست که من خیلی خمار اینترنت باشم و استخوندرد گرفته باشم از نبودنش. فقط نمیدونم با زندگیم چیکار کنم. نمیدونم بعد یه روز طولانی که از دانشگا برمیگردم چطور خستگیمو در کنم. چطور با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم. چطور جزوه و ویس دانلود کنم. چطور گوگل کنم که چرا سرامیکای کف اتاقمون بلند شدن و صدا ...
یکی مانده به آخر - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
اینکه این ترم اینقدر سریع گذشت منو میترسونه. فکر کن، چند روز دیگه دی ماه شروع میشه! پریروز استادمون توی جلسهی آخر درس ایمنوهماتو، گفت بچهها خسته نباشید، از ترم سه باهاتون بودم، راه طولانیای رو اوم
896 - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
میدونی دلم گاهی برای چیت تنگ میشه؟ برای مدل دوست داشتنت. اینکه آدمو غافلگیر میکردی. شعر میگفتی، طرح میزدی، توی حرفات رمز قایم میکردی، زنگ میزدی میگفتی وسط متروعم و متاسفانه نمیتونم بت بگم که دوستت دارم. این خلاقیت بی اندازهت برای غافلگیر کردن و خوشحال کردن آدم. این مدل خاص دوست داشتنت. این تنها چیزی...
901 - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
چیزهایی وجود دارد که آنها دربارهی از دست دادن شوهرتان به شما نخواهند گفت: در کنار خستگی، شما دائم در خواب خواهید بود و بعضی روزها حتا موقع بیدار شدن چشمانتان ناخودآگاه بسته میشود و هر روز نیاز به ت
902 - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
"تا حالا هزار بار به خودم گفتهام میلیونها نفر از هم طلاق گرفتهاند، تو هم یکی مثل آنها. آسمان که به زمین نیامده است. اما بعد فوری احساس میکنم که حتی اگه آسمان به زمین نیامده باشد، فاصلهی زمین و آسمان بدجوری کم شده است. آن قدر کم که احساس خفگی میکنم." حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه- مصطفی مستور
حتا نزدیک بودن به تولدمم نمیتونه خوشحالم کنه - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
دوهفتهی سخت و غمگینی در پیشه. ینی میگم آخه کدوم بیشعوری برنامهی امتحاناتو اینقد فاکین فشرده میریزه؟ خب من الان عین ۱۸واحدو میفتم.
و خدای من، چقدر دلتنگ وبلاگنویسی میشم هی - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
خب، اون دوهفته ی غمگین گذشت اما فیزیک حیاتی افتادم، دو تا دعوای بزرگ با کیمیا کردم که کاملا دوستیمونو به خطر انداخته بود و تا صبحش تو راه پله ها گریه میکردم، سپهر (دوسپسر هم اتاقیم) سرطان خون گرفت و مُرد، تقریبا هیچ شبی رو نخوابیدم و هیچ ناهاری نخوردم و در آخر، آپاندیسم ترکید و دوتا امتحان آخرم بر ف...
گوش های بیکاری دارم این روزا - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:34
پادکست خوب چی میشناسید؟ یه چیزی که عاشقانه و شاعرانه و اینا هم نباشه. کل ناملیک و کست باکس رو هم زیر و رو کرده م. چیز زیادی دست گیرم نشده منتهی.
من از همین الان دلتنگ این روزام - تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 23:13
مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم...
یانگ دامب، یانگ یانگ دامب اند بروک - تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 23:13
خیلی دلم میخواد بنویسم ولی تقریبا نمیدونم درمورد چی. همین امشب یه کتاب نوجوانو تموم کردم به اسمِ "تقریبا" از انتشارات پرتقال که روی کتاباش مینویسه مثلا +۱۲ و یه محدوده سنی درست حسابی نمینویسه که رک و راست به آدم بگه این کتاب واسه سن تو نیست! دقت کردهم دیگه کتاب نوجوانِ خوب نمیبینم. یعنی انگار کتاب ک...
در باب پسردوستیِ مادران ایرانی - تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 23:13
برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.) مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم. من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده) اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.
انتخاب رشته! - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
تقریبا از همون پارسال که دانشجو شدم، به این فکر کردم که چقدر خوبه آدم قبل انتخاب رشته ش بتونه با یه دانشجوی اون رشته صحبت کنه و ازش درمورد درسا و بازار کار و درآمدش و چیزای دیگه بپرسه. درواقع خیلی بهتر از اطلاعاتیه که مشاورا به آدم میدن! بعد صاحب وبلاگ رویاهای کنسرو شده اومد یه کانال راه انداخت با ه...
887 - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
یه روزی اینجا نوشته بودم که چقدر بدم میاد از آدمایی که به خودکشی فکر میکنن و از ضعفشون و احتیاجشون به جلب توجه میخوام این حرفمو پس بگیرم. چون حال توضیح ندارم به معنای بسیار گسترده ی این کلمه مراجعه کنید: افسردگی.
Re-creating the scene :D - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
این قسمت: پاییز قسمت قبلی تابستون بود: اینجا پ.ن: تخت اومده جلوتر چون بخاری پشتشه، تشک و بالش قبلی منتقل شدهن به کاشان، درختمون درختِ خرمالوعه، هیچ ایدهای ندارم که دوچرخه هه کجا رفته
ضمن اینکه خیلی دوس داریم، خیلیم شاخ به نظر میاد - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
اینستاتونو پرایوت کنید و هی با پرایوت بودنش چس کلاس بذارید بعد همه پستاشو اسکرین بگیرید بذارید وبلاگتون
314 :)) - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 14:36
درخواستی طور و اینا :دی اتاقمون توی خوابگاه. بعد از یه سال که از دست ترم بالاییا خون دل خوردیم بالاخره سه ماه پیش موفق شدیم یه اتاق برای خودمون بگیریم و شیش نفره به قشنگ ترین اتاق جهان تبدیلش کنیم :)) خداییش خیلی سختی کشیدیم تا بالاخره درست شد همه چی. ولی الان واقعا اوضاع عالیه. یعنی پارسال من شنبه ...

برچسب‌های مرتبط

کامران و هومن نمیدونم چرا | کامران و هومن نمیدونم چرا mp3 | كامران و هومن نميدونم چرا | شاید برای شما اتفاق بیفتد | شاید برای شما هم اتفاق بیفتد دانلود | شاید برای شما اتفاق بیفتد دانلود | روانشناس خوب سراغ دارید | روانپزشک خوب سراغ دارید | کاهش سطح توقعات | 821 cafe