برچسب:
نویسنده: سام طاهری
لیترالی آخرین نفری هستم که توی این چالش شرکت میکنه :)) یه مدت خونه نبودم، یه مدت گوشی نداشتم که عکس بگیرم، و بعد از اون هم یا خیلی سرم شلوغ بود، یا اونقدر سرم خلوت بود که امید به زندگیم به صفر مایل می
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
اینطور نیست که من خیلی خمار اینترنت باشم و استخوندرد گرفته باشم از نبودنش. فقط نمیدونم با زندگیم چیکار کنم. نمیدونم بعد یه روز طولانی که از دانشگا برمیگردم چطور خستگیمو در کنم. چطور با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم. چطور جزوه و ویس دانلود کنم. چطور گوگل کنم که چرا سرامیکای کف اتاقمون بلند شدن و صدا میدن.
و به طور کلی، بیشتر نگرانم که قراره چی بشه. قراره اینطوری بمونه؟
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
میدونی دلم گاهی برای چیت تنگ میشه؟ برای مدل دوست داشتنت. اینکه آدمو غافلگیر میکردی. شعر میگفتی، طرح میزدی، توی حرفات رمز قایم میکردی، زنگ میزدی میگفتی وسط متروعم و متاسفانه نمیتونم بت بگم که دوستت دارم. این خلاقیت بی اندازهت برای غافلگیر کردن و خوشحال کردن آدم. این مدل خاص دوست داشتنت.
این تنها چیزیه که بعد این مدت هنوز یادش میفتم. تنها چیز خوبی که از تو یادم مونده.
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
"تا حالا هزار بار به خودم گفتهام میلیونها نفر از هم طلاق گرفتهاند، تو هم یکی مثل آنها. آسمان که به زمین نیامده است. اما بعد فوری احساس میکنم که حتی اگه آسمان به زمین نیامده باشد، فاصلهی زمین و آسمان بدجوری کم شده است. آن قدر کم که احساس خفگی میکنم."
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه- مصطفی مستور
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
دوهفتهی سخت و غمگینی در پیشه.
ینی میگم آخه کدوم بیشعوری برنامهی امتحاناتو اینقد فاکین فشرده میریزه؟ خب من الان عین ۱۸واحدو میفتم.
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
خب، اون دوهفته ی غمگین گذشت اما فیزیک حیاتی افتادم، دو تا دعوای بزرگ با کیمیا کردم که کاملا دوستیمونو به خطر انداخته بود و تا صبحش تو راه پله ها گریه میکردم، سپهر (دوسپسر هم اتاقیم) سرطان خون گرفت و مُرد، تقریبا هیچ شبی رو نخوابیدم و هیچ ناهاری نخوردم و در آخر، آپاندیسم ترکید و دوتا امتحان آخرم بر فنا رفت :))
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
پادکست خوب چی میشناسید؟
یه چیزی که عاشقانه و شاعرانه و اینا هم نباشه.
کل ناملیک و کست باکس رو هم زیر و رو کرده م. چیز زیادی دست گیرم نشده منتهی.
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم
خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم...
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
برچسب:
نویسنده: سام طاهری
برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.)
مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم.
من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده)
اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.
برچسب:
نویسنده: سام طاهری