لیترالی آخرین نفری هستم که توی این چالش شرکت میکنه :)) یه مدت خونه نبودم، یه مدت گوشی نداشتم که عکس بگیرم، و بعد از اون هم یا خیلی سرم شلوغ بود، یا اونقدر سرم خلوت بود که امید به زندگیم به صفر مایل میشد و هیچ کاری نمیکردم :)) so here we go now (بعد از یه ماه)
(حجمِ عکس اونقدرا هم بالا نیست ولی نمیدونم چرا بیان هنگ میکنه و مجبور شدم حجمشو کم کنم. برای دیدن عکس با جزئیات بیشتر، روش کلیک کنید)
اول توی نظرم همون منظرهی پنجرهی کنار تخت بود، چون جاهای زیادی تو این خونه وجود نداره که من دوسشون داشته باشم. ولی بعد حس کردم دیگه خستهکنندس اون، و اومدم سراغ این ماندالای زیبا که حداقل اینجا تا حالا نشونش ندادم.
داستانِ این دیوار اینه که، بهمن پیارسال من یه آخر هفته وسط امتحانام اومده بودم خونه، و یادمه که ترم سه بودم و 5شنبه بود و من شنبه امتحان فیزیک عمومی داشتم، رفتم یه قوطی رنگ قرمز خریدم و شروع کردم به کشیدنش. رنگ قشنگی نبود چون انتخابهای زیادی نداشتم، و خیلی هم تمیز درنمیومد چون عجله داشتم و هی وسط کار میرفتم درس میخوندم :)) (درنهایت اون امتحانو 15.5 شدم)
اوایل قرنطینه، یعنی توی اسفند که من تازه برگشته بودم خونه و به شدت حوصلم سر میرفت، حس کردم که زندگیم شاید به رنگ بیشتری نیاز داره. و این بار همون ماندالا رو با رنگای رنگین کمان بازسازی کردم. (اگر از lgbtq کامیونیتی هستید بیاید کنارش ازتون فوتوشوت بگیرم :)) )
بقیه اجزای روی اون دیوار، یادآور گَنگِ چهار نفرهمون توی دانشگاست. اوایل که ترمک بودیم و خوشحال، یه جمع 8 نفره داشتیم، و بعد کم کم اختلافاتی بینمون پیش اومد و آدما یکی یکی ازمون جدا شدن و موندیم ما 4 نفر. همه جاهایی که رفتم و همه خاطرههایی که از این 4 سال دارم، با این 3 نفره.
اون بوم نقاشی که توش خیلی صورت پهن و دماغ گندهای دارم، اما عاشقشم چون توش از ته دل خندیدهم، رو توی تولد 21 سالگیم، از کیمیا (شخصی که توی نقاشی کنارمه، و از هنرمندترین انسانهای جهانه) هدیه گرفتم. یه ویدیو از اون لحظه هست که توش من یه جامدادی هندونهای (که اونم همون روز هدیه گرفته بودم) گرفتم جلوی چشمام و منتظرم که کیمیا بهم بگه کِی چشمامو باز کنم. و بعدش تا چن ثانیه دهنم باز میمونه و گریهم میگیره. چون میدونید، اینکه شما برای یه نفر اینقدر عزیز باشید که حاضر باشه ساعتها به جزئیات چهرهتون نگاه کنه و روزها روی شبیه درآوردنِ نقاشیتون وقت بذاره، جداً چیز قشنگیه.
اون قاب آبی که حاوی نقاشی «تراس کافه در شب» ونگوگه، رو توی تولد 22 سالگیم (همین امسال) از مریم دریافت کردم. تولدم امسال توی خونه بودم و 218 کیلومتر ازش دور بودم، ولی صبح پستچی اومد دم خونه و یه بسته بهم داد که داخلش این قاب، یه تیشرت گلدوزی شده توسط خودش با طرح پیتزا، و یه نامهی فوقالعاده زیبا بود.
و اون قاب سفید رنگ هم که یه عکس چهار تاییه، هدیه فارغالتحصیلی از طرف زهراست. یه ماه پیش، سه روز رفتم شهر دانشجویی، برای کارای تسویه حساب دانشگاه و فارغالتحصیلی، و کل اون سه روز رو با این سه نفر گذروندم. وقتی رفتیم که شب خونه زهرا بخوابیم، روی اپن آشپزخونه چهار تا قاب یک شکل منتظرمون بود.
آره. خیلی حرف زدم و بیشترش هم شخصی بود. گاهی وقتا که زیر این دیوار mat میندازم و ورزش میکنم، توی استراحتام که پهن میشم کف زمین و بهش خیره میشم، خیلی حس خوبی بهم میده. این همه رنگ و این یادگاریا از طرف آدمایی که دوسشون دارم. و خب، چند وقت پیش که بحثِ رفتن از این خونه بود، من اول از همه به این فکر کردم که چطور این دیوارو بذارم و برم. لذا فکر کنم واسه این چالش، مناسب بود.
+ ممنونم که دعوتم کردید قچنگا :)) متاسفانه قابلیتهای نوشتنم خیلی تحلیل رفته ولی همه تلاشمو کردم دیگه :))
+ توی یکی از این دورههای گذارِ لعنتی ام، که باید تصمیم بگیری که قراره برای بقیه زندگیت چیکار کنی. و من واقعن نمیتونم تنهایی این تصمیمو بگیرم، روی ناخنام نقاشی میکشم و کیکِ نارنگی میپزم و سعی میکنم وانمود کنم که همه چی خوبه، ولی در واقعیت کل روزمو با تپش قلب و استرس میگذرونم. به دعاها و انرژیهای مثبتتون نیازمندم دوستان.
برچسب:
نویسنده: سام طاهری