خرید بک لینک

من همیشه نزدیک تولدم جمعبندی سالیانه رو انجام میدم. ولی امسال حس کردم نیاز به نوشتن این چیزا دارم. یه جورایی چون دوست دارم این حال خوبم رو ثبت کنم و نمیتونم مطمئن باشم که تا تابستون (تولدم) ادامه خواهد داشت.

بهار 99 با کرونا و قرنطینه شروع شد. بیشترین چیزی که ازش یادمه اینه که ورزش میکردم، قهوه دالگونا میخوردم و روزی یه فیلم میدیدم. بعدازظهرا میخوابیدم زیر اون دیوار رنگی رنگی و تو خنکی بهار یه پتو میکشیدم روی سرم و فیلم میدیدم تا خسته بشم. حالم خیلی خوب بود و پیادهرویهای طولانی میرفتم. حس آزادی و شروع یه زندگی جدید رو داشتم.

اوایل تابستون فهمیدم که قرار نیست دیگه هیچوقت برگردم دانشگاه، و به طور مجازی فارغالتحصیل خواهم شد. باید سمینارمو مینوشتم و تحویل میدادم. موضوعش یه چیزی درمورد ژنتیک بود که مطلقا هیچ سررشتهای ازش نداشتم و قرار بود بصورت ویدیو کنفرانس برگزار بشه که ازش میترسیدم ولی درنهایت فوقالعاده تموم شد. مثل همۀ چیزهای دیگۀ امسال.

توی تابستون کتاب زیاد خوندم و خیلی زیاد بیکار بودم. نمیفهمیدم بقیه همکلاسیام دارن چیکار میکنن که اینقدر زندگیشون تباه نیست ولی من واقعن هیچ کاری نداشتم. حتا فیلم دیدن هم لذت قبلو نداشت برام. و البته اتفاق مهم تابستون، فارغالتحصیلیم بود. سه روز رفتم شهر دانشجویی، تسویه حساب کردم و برای آخرین بار اونجا خاطره ساختم. شاید بخاطر همین بود که روزای بعد از اون سفر اینقدر بنظرم خالی میومد. فکر نکنم هیچوقت اون روزا رو یادم بره. یه موقعی که کرونا برای ما یه اسم توی جزوههای ویروس شناسی بود، یه پیمان داشتیم که وقتی دانشگا تموم شد و هر کدوممون یه جایی مشغول کار و طرح شدیم، هر چند ماه یه بار، یه آخر هفتهای رو برگردیم خوابگا پیش ترم پایینیا بمونیم و بچه ها رو ببینیم و برگردیم. عمرا فکرشو نمیکردیم که قراره دانشگاها و خوابگاها برای یه سال و بیشتر تعطیل بشن و ترم پایینیا هم فارغ التحصیل بشن و اگه یه روزی هم بتونیم برگردیم، دیگه هیچکسی نباشه که بریم خوابگاه و پیشش بمونیم.

پاییز معمولیِ رو به بد بود. خاطرات کمی ازش دارم. قرار بود طرحم برای کار توی آزمایشگاه توی پاییز دربیاد و واسه همین از اوایلش خیلی پر استرس بودم. بعد اسمم درنیومد و همه چی برگشت به روال سابق عادی. روزای زیادی از پاییز توی خاطرم نمونده. انگار که اصلا زندگیش نکردم. فقط یه بار توی کل اون سه ماه بیرون رفتم و هیچکسو ندیدم.

اوه، و پاییز مموشک اومد. اکثر مشکلات امسال درنهایت حل شدن. همۀ نگرانیا و دلمشغولیا و حالای بد برطرف شدن. اما چیزی که تهش موند، غم مموشک بود. موجودی که یهو خودش سروکلش پیدا شد، دل همه رو برد و یه روزم محو شد. توی خونهتکونیای اخیر قرصای مولتی ویتامینشو پیدا کردم و یادم اومد هفتۀ آخر چطور به آخرین ریسمانها چنگ میزدم که زنده نگهش دارم. که اشک از چشمش نیاد وقتی داره غذا میخوره. که اینقدر توی خونهش نباشه و بیاد یکم شیطونی کنه. ناسلامتی بچه گربه بود و بچه گربهها باید همه جا رو بذارن رو سرشون. بیاد بره جاهای جدید خونه رو کشف کنه، با شوکت و پشمک دعوا کنه. اینقدر سبک باشه که بره روی تاج مبل توی حیاط بخوابه.

آره. مموشک بدترین اتفاق امسال بود. من هیچوقت گربه نداشتم و هیچوقت توی زندگیم از هیچ موجود زندهای نگهداری نکرده بودم و نمیدونستم قراره اینقدر عاشقش باشم که نبودنش منو تا ماهها درگیر و داغون کنه. مموشک عاشق این بود که با بند کفش بازی کنه، عاشق کیک پرتقال بود و نون سوخاری با پنیر، عاشق اینکه بارون بیاد و لم بده توی خونه ش و بارونو تماشا کنه. بلد نبود از خودش دفاع کنه و ما باید مواظب میبودیم که بقیه گربهها غذاشو نخورن. اگه حواسمون نمیبود گربه سیاه سیاهه میرفت جاش میخوابید و بچه رو بی سرپناه میکرد. عاشق این بود که وقتی در حیاط باز میشه و یه نفر میخواد بره بیرون، از لای دست و پاش بدوعه بره زیر مبل بخوابه. بعضی وقتا همونجا که نشسته بود براش غذاخشک میریختیم و کروچ کروچ میخوردنشون. یه مدتی فرشو لوله کرده بودیم و انداخته بودیم توی حیاط و میرفت روش loaf میشد و میخوابید. عاشق این بود که بره پشت پردۀ اتاقا بخوابه که نور آفتاب بیفته روش ولی چشمشو نزنه. صبحا که با استرس و خیس عرق از خواب پا میشدم میدیدم کون گرد قشنگش از پشت پرده پیداست. روزایی که حالش به طور کاذب بهتر، و لکه قرمز چشمش کوچولو شده بود، میخوابید تو باکس دیجی کالا که براشم کوچیک بود و باید توش گوله میشد، من میرفتم مینشستم کنارش و گاهی نیم ساعت، یک ساعت همونطوری که چشماش بسته بود نازش میکردم. بعد تازه یادم میومد خودم صبحونه نخوردم و گشنمه. آدم سیر نمیشد از بازی با این بچه. کافی بود ببینه یه نفر نشسته و یه دستی ازش آویزونه، میدویید بره سرشو بذاره زیر دسته. نصفه شبا که میرفتم برم دستشویی میومد هی خودشو میمالید به پاهام که «هیومن، کجا میری؟ من خوابم نمیبره بیا بازی». بسکه تو طول روز میخوابید شبا خوابش نمیبرد کره خر. کره خر کوچک من.

بهترین چیز و بدترین چیز بود. هنوزم اگه بهش فکر کنم اینقدر گریه میکنم که بمیرم. هنوزم نمیدونم این بلاهایی که سرش اومد برای این بود که من نذاشتم اون شب روی مبل بخوابه؟ چون انگاری از اون شب حالش بدتر شد. هنوزم فکر میکنم همۀ کاری که میتونستم رو براش نکردم. حقش بیشتر بود و من لایقش نبودم.

باید اینا رو یه جایی مینوشتم تا بتونم توی 99 بذارمشون و برم. فکر نمیکردم غم مردن یه بچه گربه اینقدر برام سنگین باشه که سه ماه طول بکشه و نتونم باهاش کنار بیام، ولی دلم نمیخواست هیچوقت این چیزا یادم برن. اینکه چقدر بانمک و قشنگ و کوچولو بود. اینکه تازۀ تازه دو تا دندون نیش درآورده بود و هیچوقت بزرگ شدنشو ندیدم.

مردن مموشک درواقع مربوط به دی بود. دی کلا ماه جهنمی ای بود. الان اگه بخوام بشمرم دلایلم مسخره بنظر میان ها. ولی جمع شدنشون روی هم خیلی اون روزا رو سیاه کرده بود. انگاری دی رو توی یه کابوس زندگی کردم. هیچ چیز سرجاش نبود. حتا داشتیم شهرزاد سه میدیدیم که اون هم سیاه و غمگین بود. آخ خدا. نمیدونم چطور دی رو دووم آوردم.

و بعد از اون توی بهمن، طرحم دراومد و برخلاف تصورم همه چیز به سمت آرومتر شدن پیش رفت. یه شب نزدیک دوساعت برای کیمیا گریه کردم، و فرداش رفتیم بیرون و من انگار یهو آروم گرفتم. دیگه نمیترسیدم. چون این ترس هیچ منطقی نداشت از اول. یه استرس احمقانه بود که هی جمع شده بود و مثل یه گوله برف قل خورده بود و بزرگ شده بود و داشت منو له میکرد. اون روز با کیمیا عهد بستم که دو هفته به هیچ چیز فکر نکنم، و همینکارو کردم و جواب هم داد.

الان خوشحالم و آرومم. ته دلم گرمه از اینکه بین این آدما جا افتادم. از اینکه اگه یه روز نرم آبدارخونه، متوجه نبودنم میشن و ظهرش وقتی دارن از کنار اتاق ما رد میشن میگن خانوم پ، امروز نیومدی چایی! نمیدونم واقعن چطورن، چقدر بدجنسن یا زیرآب همدیگه رو میزنن، ولی من ازشون خوبی دیدهم فقط. هوامو داشتهن، بهم کمک کردن یاد بگیرم. گندایی که بخاطر تازهکاریم زدم رو جمع کردن. اعتماد بنفسم بالاتر رفته و حس میکنم اینکه فکر میکردم از پس خیلی چیزا برنمیام فقط توی ذهنم بود. همچنان حسودیم میشه به کسایی که این رو ذاتا توی خودشون دارن، اما من هم دارم براش تلاش میکنم. و شاید یه روزی بتونم اونقدر به خودم باور داشته باشم. کی میدونه؟

کیمیا بهم گفت مامانم میگه حال سارا بهتره و اینو از استوریاش میشه دید. گفت چشمات بیشتر میخنده. خودمم باورم نمیشه یه ماه و نیمه که صبحا ساعت 6 بیدار میشم، منی که اینقدر تنبلم، اما نه تنها از زندگیم متنفر نیستم بلکه از در خونه که میرم بیرون هندزفری میذارم و کل راه تا ایستگاه اتوبوسو پرواز میکنم.

از 1400 چی میخوام؟ اینکه حالم اینقدر خوب و آروم بمونه. خودمو بپذیرم و حداقل تعدادی از اینسکیوریتیهام رو برطرف کنم. دوست دارم یکم به زندگیم نظم بدم و وقتمو اینقدر هدر ندم. راه سخت و درازی رو اومدیم، ولی بالاخره رسیدیم. شاید وقتش باشه یکمم استراحت کنیم.

برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 0:12

صفحه بندی