خرید بک لینک

+دل کندن سخت ترین کار دنیاست.

تو جلد دفترخاطراتم یه پاکت هست. من اونجا بیشتر چیزای یادگاریو نگه میدارم. هف هشتا برگه داشتم که واسه اون نوشته بودم. یه سیمکارت داشتم که به نام اون بود. خیلی دوسشون داشتم. یه برگه داشتم که اون، شونزده تیرِ نود و دو، برام نوشته بود. سه ماه گذشته از این جریانا. ولی نتونسته بودم دورشون بندازم. اصلا نتونسته بودم سراغشون برم. بهشون فکر هم نمیکردم. هفته ی پیش از دانشگاه اومدم بیرون، چشمم خورد به مقبره ی شهدای گمنام. رفتم فاتحه خوندم. همونجا چشامو بستم، پاره شون کردم و همشونو ریختم تو سطل. آخرش باید یه روزی میتونستم. حس خوبیه که دیگه چیزی منو یادش نمیندازه، ولی یادآوری اون روز باعث میشه بغض کنم.

+آخ اینقدر حرف دارم... نمیتونم بنویسم ولی. احساس بدی دارم نسبت به پستام. میدونی؟ من اکثرا پستامو دوست دارم. که اگه نداشته باشم اصلا نمیذارم باشن. حذف یا ثبت موقتشون میکنم. واسه همین چیزایی رو که ممکنه به این سرنوشت دچار شنُ سعی میکنم ننویسم.

+از کتاب خوندن دور شدم و دلم میخواد خودمو بکشم از این بابت! یکی دیگه از چیزایی که مطمئنم میمیرم و تمومشون نمیکنم کتابای خوبِ دنیان و من اینقدر تنبلم که هنوز نتونستم جاده ی سفیدو تموم کنم چه برسه که برم شروع کنم کتابای مطهری رو :|

+گاهی که یادم میاد اون باعث شده من چقدر بهتر از چیزی باشم که بودم و دفنتلی اونطرف واسه این موضوع پاداشِ بسیاری میگیره (من بسیار به این معتقد و مطمئنم که نزدیک کردنِ یه نفر دیگه به خدا یا رواج دادنِ یه خوبی پاداشش هزاران برابر بیشتر از کل سالُ روزه گرفتنه! مثلا اون روز یه دختره چادری اومد به من گفت بیا سرپرست یه خونواده شو و ماهی دوهزارتومن حدقل بده که برسونیم دستشون. من گفتم باشه درحالی که پنج نفرِ همراهم به افق زل زده بودن و فرمو گرفتم پر کردم و بعدِ من دونفر دیگه هم از جمع مون علاقه مند شدن و گرفتن و من ذوقمرگ بودم در اون لحظه :دی) تصمیم میگیرم برم آتئیست شم اصلا :| جدا میگما. عمرا بتونید درک کنید نفرتمو ازش.

+من یه خودکار نمدیِ سورمه ای دارم که باهاش ماندالا میکشم و مامانم معتقده حرومش میکنم :| اِنی وی. از شهر کتاب خریده بودمش قبل کنکور، بعد یه بار تموم شد هرچی رفتم شهر کتاب پرسیدم نداشتنش، بابام تهران بود برام ده رنگشو+چهارتا سورمه ای خرید آورد! حالا تا اینجاش که خوبه، یکی از رنگاش قهوه ایه :| سعید بهش میگه گُهکِش :))))

+آقا من دیشب رسیدم خونه اینقددددددرررر گریه کردم. اصن آنبیلیوبل. فکر کنم از هشت تا ده یه سره داشتم عر میزدم. بعد ده رفتم خوابیدم دیگه اگه نه بازم میخواستم عر بزنم. اصن هیشکی نمیفهمید چه مرگمه خودمم نمیفهمیدم :| مثلا میرفتم آشپزخونه آب بخورم از جالیوانی لیوان برمیداشتم تو ذهنم جالیوانی نداشتن تو خوابگاه میومد مینشستم همونجا عر میزدم :| یا مرضیه تشکشو بلند میکرد زیرش دنبال هندزفری بگرده من همزمان یاد این میفتادم که اونجا گوشیمو میذاشتم زیر تشک میخوابیدم و اینکه روز آخر هندزفریمو گم کرده بودم :| بعد اصن یه جوریه که اونجام نمیخوام بیام خونه، اینجام نمیخوام برم خوابگا :| عادیه این دیگه؟ حل میشه نه؟ :| دارم خل میشم چون.

+ شب آخری که خوابگا بودم ساعت هشت شب و اینا با بچه ها رفتیم هیئت. حالا هیئت که نرفتیم اصن. رفتیم نشستیم جلو در مسجد حرف زدیم چایی خوردیم. اصن من چایی خور نیستم اینقدر اونجا چایی خوردم حالم داشت بهم میخورد :)) انگار مجبور بودم والا. بعد اونشب خیلی خوش گذشت. خیلی خیلی. تا یازده نشستیم حرف زدیم. از همه وَر. ریکوردم کردم اگه حال داشتم میذاشتمش اینجا (من با هرکی که هستم و بهم خوش میگذره حتما ریکورد میکنم! اگه باهامین حواستون باشه کلا :دی مثلا سعید دیگه حواسش هس نمیذاره صداشو ضبط کنم :() شونصدتا عکس گرفتیم که از بس تاریک بود هیچی پیدا نیس :)) ولی حسش خوبه :دی این بچه هایی که باهاشون بودیم خیییلی خوبن. بعد من نه باهاشون هم کلاسیم نه هم اتاقی! همشونو همون لحظه دیده بودم. بعدش رفتیم تو نمازخونه تا ساعت سه اونجا حرف زدیم :| همه به غلط کردن افتاده بودن من داشتم واسه حدیث ماندالا میکشیدم تو دفترش، مجبورشون کردم بمونن تا تموم شه :دی بعد الناز میگفت من منتظرم یکی زنگ بزنه بگه کدوم گوری هستی پدرسوخته پاشو بیا خونه :)))))

+چرا هرکی بیشتر شوخی میکنه و بیشتر میخنده بیشتر سختی کشیده تو زندگیش؟ الناز انصافا باحال ترین آدمیه که تو عمرم دیدم. جلو در مسجد که بودیم یه بچه ها داشت دورتر از ما میومد ما رو نمیدید، زنگ زد بهش خییلی طبیعی گف من از حراستم کدوم گوری هستید این وقت شب :)) اصن دختره سکته کرده بود. خیلی عجیب غریب باحاله این دختر. بعد دیروز فهمیدم که مامانش فوت کرده! تا شبش پکر بودم...

+من یه مجموعه عکس دارم از سعید، به اسمِ «نمیدونس دارم عکس میگیرم،فهمید،شروع کرد به منگل بازی» عاشقشونم :)))) اصن هروقت داغونم اونا رو میبینم تا چند ساعت شارژ میشم. از داغ تریناش میتونم به این اشاره کنم که کامنت بذارید صلاح دیدم رمز میدم!



+اگه قالب رو اعصابه حتما بهم بگید

برچسب: 763 area code,763,763 area code location,763 aircraft,763 bobcat,76308,76301,76310,76354,763 area code time zone, نویسنده: سام طاهری تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 17:08

صفحه بندی