
+دل کندن سخت ترین کار دنیاست. تو جلد دفترخاطراتم یه پاکت هست. من اونجا بیشتر چیزای یادگاریو نگه میدارم. هف هشتا برگه داشتم که واسه اون نوشته بودم. یه سیمکارت داشتم که به نام اون بود. خیلی دوسشون داشتم. یه برگه داشتم که اون، شونزده تیرِ نود و دو، برام نوشته بود. سه ماه گذشته از این جریانا. ولی نتونسته بودم دورشون بندازم. اصلا نتونسته بودم سراغشون برم. بهشون فکر هم نمیکردم. هفته ی پیش از دانشگاه اومدم بیرون، چشمم خورد به مقبره ی شهدای گمنام. رفتم فاتحه خوندم. همونجا چشامو بستم، پاره شون کردم و همشونو ریختم تو سطل. آخرش باید یه روزی میتونستم. حس خوبیه که دیگه...
ادامه مطلب