فاطمه که عشقمه تو خوابگا، عاشق شده. امروز داشت با یه ذوقِ غیرقابل وصفی میگفت که پسره نگاش میکرده. ذوقش خیلی خیلی قشنگ بود اصلا. حتا بعدش رفته بود آهنگ گذاشته بودُ وسط اتاق میرقصید. به نیلو گفتم من پسره رو ندیدم و نمیشناسم ولی هرچی که باشه فاطمه از سرش زیاده.
برچسب:
نویسنده: سام طاهری