حرفی نیست. پستی نیست. در این صورت باید خفه شم، ولی دلم میخاد بیام بنویسم که کلاس هشت تا دهو از دست دادم (و براش عذاب وجدان دارم چون یک واحدیه و یه غیبت مجازه و در هفته های آتی یه دونه یکشنبه تعطیله ماهم کلا دوشنبه ها تعطیلیم و من نمیتونم اون شمبه رو غیبت کنم. و واقعا فکرش مغزمو سوراخ کرده از صبح) تو اتوبوس تنها کسی که نخوابیده بود من بودم چون ۱. ناراحت بودم ۲. آهنگ خوب داشتم و نمیتونستم از ریپیتش دل بکنم و من واقعا نمیفهمم اگه ملت قراره تو اتوبوس بخوابن چرا صندلی کنار پنجره رو اشغال میکنن تا من مجبور بشم هی زل بزنم به روبهرو و هی با آقای راننده که احتمالا داره فکر میکنه چرا این عین بز نشسته (صندلیم خراب بود و نمیخوابید) منو نگا میکنه چش تو چش بشم. و تا رسیدم به طرز حیرت انگیزی همه تاکسیا پر شدن و فقط من موندم و یه راننده تاکسی عصبانی که آخرش با پادرمیونی راضی شد دربست ببرتم! و الانم اومدم رو تخت و هیچ غلطی نمیتونم بکنم چون دوتا هم اتاقی نکبتم خوابن و تا ساعت نُه و ربع هم بیشتر وقت ندارم چون کلاس بعدی تربیت بدنیه که به لعنت خدا نمیارزه و دانشکده شم یه کیلومتر اونورتره.