خرید بک لینک

خب. تموم شد.

خدا انگار تصمیم گرفته همه دلبستگیا و وابستگیامو ازم بگیره... از گفتن این متنفرم، اما واقعا خیلی وابسته م. من حتا از این آدماییم که شبا به سختی جایی به جز جای خودشون خوابشون میبره. حتا اگه نخوایم از جنبه ی احساسیشم نگاه کنیم من اصلا مستقل بودنو بلد نیستم. کوچیکترینش اینکه نمیتونم صبحا خودم بیدار شم!

کل این مدت شاید یه درصد احتمال میدادم اصفهان قبول نشم. واقعا فکرشو نمیکردم. واسه همینم الان شوکه شدم. تا چند هفته ی دیگه من اصلا اینجا نیستم...

زندگی خیلی داره به من سخت میگیره! مسخره س. مسخره به نظر میاد. من واقعا دارم حس میکنم که نمیکشم. الان هزاران دلیل و هزاران تصویر ذهنی دارم برای اینکه چرا از خوابگاه متنفرم و چرا نمیتونم گریه نکنم اما نمیتونم بنویسمشون...

هی گایز، اگه از خوابگاه تجربه ای دارید میشه بیاید یکم دلداریم بدید؟! من واقعا از خوابگاهی بودن میترسم. حتا اگه دلداری الکیم باشه خوبه!

برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 13:29

صفحه بندی