
لیترالی آخرین نفری هستم که توی این چالش شرکت میکنه :)) یه مدت خونه نبودم، یه مدت گوشی نداشتم که عکس بگیرم، و بعد از اون هم یا خیلی سرم شلوغ بود، یا اونقدر سرم خلوت بود که امید به زندگیم به صفر مایل می...
ادامه مطلب
توی یکی از وبلاگا دیدم و ایدهشو دوست داشتم، گفتم برای سرگرمی هم که شده انجامش بدم :} این یه نامه از سارای 21 ساله ست. که البته عددِ سنش توی ذهنش از 18 بالاتر نمیره. میدونم که اگه برگردم و بخوام این...
ادامه مطلب
اینطور نیست که من خیلی خمار اینترنت باشم و استخوندرد گرفته باشم از نبودنش. فقط نمیدونم با زندگیم چیکار کنم. نمیدونم بعد یه روز طولانی که از دانشگا برمیگردم چطور خستگیمو در کنم. چطور با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم. چطور جزوه و ویس دانلود کنم. چطور گوگل کنم که چرا سرامیکای کف اتاقمون بلند شدن و صدا میدن. و به طور کلی، بیشتر نگرانم که قراره چی بشه. قراره اینطوری بمونه؟...
ادامه مطلب
خب، اون دوهفته ی غمگین گذشت اما فیزیک حیاتی افتادم، دو تا دعوای بزرگ با کیمیا کردم که کاملا دوستیمونو به خطر انداخته بود و تا صبحش تو راه پله ها گریه میکردم، سپهر (دوسپسر هم اتاقیم) سرطان خون گرفت و مُرد، تقریبا هیچ شبی رو نخوابیدم و هیچ ناهاری نخوردم و در آخر، آپاندیسم ترکید و دوتا امتحان آخرم بر فنا رفت :))...
ادامه مطلب
پادکست خوب چی میشناسید؟ یه چیزی که عاشقانه و شاعرانه و اینا هم نباشه. کل ناملیک و کست باکس رو هم زیر و رو کرده م. چیز زیادی دست گیرم نشده منتهی....
ادامه مطلب
مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم......
ادامه مطلب
برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.) مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم. من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده) اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ....
ادامه مطلب
اینستاتونو پرایوت کنید و هی با پرایوت بودنش چس کلاس بذارید بعد همه پستاشو اسکرین بگیرید بذارید وبلاگتون...
ادامه مطلب
در انیمه مشاهده شد: مرضیه خیلی کول با این قضیه برخورد کرد و گفت: خب انیماتور حال نداشته :| ...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
Oops! Missed the 1Kth day...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
واقعا چرا ملت برن ۴۸ هزار تومن بدن بالای بوکمارک کتاب (که استیل ضدحساسیته و نمیدونم دقیقا چرا باید ضدحساسیت باشه) درحالی که میشه سروتهشو با یه پوسته شکلات هم آورد؟ :|...
ادامه مطلب
های توی یه مسابقهی اینستاگرامی شرکت کردهم که برنده شدنم بسته به تعداد لایکاست اگه اینستاگرام دارید ممنون میشم برید لایک کنید و رفقاتونو تگ کنید ممکنه عکسه براتون لود نشه، کپشن که هست، ولی فعلا آخرین پستِ این پیجه...
ادامه مطلب
سرم درد میکرده. رفتم لیوانمو برداشتم که برم توش قرص بخورم. لیوانه یه چیزی توش بوده که کپک زده. بردم لیوانو شستم و بدون لحظهای فکر کردن به کپکایی که توش بود آب ریختم خوردم. الان اینجا نشسم و سردرد و دل درد دارم....
ادامه مطلب
از جمله خبرهای بد اینکه رشتهی ما ورودی بهمن ندارد لذا یک ترم دیگر هم ترمک نخواهیم داشت که عقدههایمان را بر سرشان خالی کنیم...
ادامه مطلب
من اینطوری فکر میکنم یا واقعا نسل ساراها داره منقرض میشه؟...
ادامه مطلب
من دارم همتونو میخونم بالاخره ^____^ اند آیم استیل اِلایو، بای دِ وِی....
ادامه مطلب
عصر رفتیم به عنوان شام پیتزا خوردیم که هرکسی دوسه تا تیکه اضافه آورد و چون مال من بیشتر همه بود ظرف حاویشونو من آوردم اتاقم. الان راه افتادم با یه بشقاب پر پیتزا طبقه به طبقه در اتاقاشون که سهمشونو بدم، یکی دلش نمیخواد، یکی به معدش نمیسازه، یکی تا یه هفته شام و ناهار داره :| الان با اینکه عمیقا خوشحالم چون حتا برای صبونه هم پیتزا دارم (و شاید باورتون نشه ولی یکی از دلایلی که میخوام کلاس کامپیوتر هشت تا دهِ فردا رو نرم همینه که با آرامش خاطر بشینم پیتزا بخورم) ولی سیامک انصاری طور نشستم زل زدم به دیوار که واقعا چطوری یه نفر میتونه در برابر پیتزا مقاومت کنه؟...
ادامه مطلب